|
|
|
|
|
تو برگشتی وکابل سبز تر شد شب طولانی اش باتوسحرشد دراین مد ت خبر داری یگانه ؟ مسیرخانه ات از اشک تر شد
سر راهت نشستم بامدادی به این عاشق نکردی اعتمادی گذشتی بی تفاوت از کنارم فقط عطر تنت را هدیه دادی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:33 توسط ف ر ی د
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان نازنین سلام! ارزومندم هرجای که هستید مقبول وباطراوت باشید. دوست جدیدم النازیگانه گفته بود که اسم وبتو عوض کن ُ ولی الناز!!!باور کن من این نام را به ساده گی بدست نیاوردم دیوانه!!!!!!!!!!!!
بیاازتاک لبهایت... تبسم کن زلبهایت گلابی هدیه کن بانو کمی براین تن بیتاب تابی هدیه کن بانو
به این دیوانه یی تبعید گشته ازنگاه خود زپشت گونه هایت ماهتابی هدیه کن بانو
نوازش کن مراباگرمی اغوش خود یکشب بیاوازتن خود افتابی هدیه کن بانو
سراغ هرگلی پاییزمی گیرد ُمواظب باش! بیاازتاک لبهایت شرابی هدیه کن بانو
رهاکردی مرا باشد ُولی وقت وداع لطفا" به اشک چشمهایم یک جوابی هدیه کن بانو!
بهشت ازین پس قبله یی من گونه هایت بود مهر ســــــــــجودم نقش پایت یگانه جان!به لبهای تو ســــــوگند بهشتی نیست غیر از چشمهایت
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 13:15 توسط ف ر ی د
|
|
||
|
|
|
|
|
بايک سلام ساده زپيشم عبورکرد يک کهکشانِ خاطره درمن خطورکرد ردشد ورفت، دورشد وگوشه ای نشست انگارآتشی زدوجان را مرورکرد اودربرابر من وازچشم های او تصويری ازبهشت به ذهنم خطورکرد من لحظه ای به او، به خودم فکرمی کنم او بی خيال ازاينکه دلم را چطورکرد ايستاده شد نگاهی به دور وبرش نمود شايد مرا چنين ديد وحس غرور کرد با يک تبسم نمکين رفت، برنگشت بمبی گرفت وزندگی ام را ترور کرد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:9 توسط ف ر ی د
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:2 توسط ف ر ی د
|
|
||